افغانستان، توسعه فرهنگی و چالشها  

مشروطه خواهی، نوگرایی، تجدد طلبی، وتوسعه و... واژگانی است که هر از گاهی خود را در تاریخ افغانستان بر سر زبان ها نمایان کرده است. این واژگان ترجمان اهداف بلند و رؤیایی تحقق نیافته ای صد سال اخیر افغانستان است. بعد از حذف نیروهایی طالبان از صحنه ای سیاسی ونظامی افغانستان، خواست همیشگی مردم«توسعه وپیشرفت» بار دیگر بر سر زبان ها افتاد. وبدین سان چرخش اساسی در گفتمان فرهنگی وسیاسی کشور پدید آمد. در چشم انداز جدید، مردم بدنبال روزنه های جدید وساختارهای نوین ومتفاوت فرهنگی، سیاسی واجتماعی است تا به آ رزوهای دیرینه ای صلح و ثبات، وپیشرفت و توسعه ای افغانستان سامان بخشد. بی تردید درین فرایند تغییرات، قالب های فکری و ساختار های فرهنگی و اجتماعی کهنه و نا کار آمد به تدریج فرو  ریخته و دگرگونی های جدی در رویکرد های فرهنگی و سیاسی کشور پدید خواهد آمد.

در این مقاله سعی سعی شد با توجه به شرایط فرهنگی و سنت های اجتماعی و باور های الالهیاتی در افغانستان به مقوله توسعه فرهنگی که به عنوان پایه های اصلی توسعه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است پرداخته شود.

نگاهی به گذشته:

 هر چند در گذشته نیز نو گرایی و پیشرفت مطرح بوده اما بعنوان یک خواست در دل تودها جا نداشت و هرگز تبدل به یک خود آگاهی و چنبش اجتماعی نشد. حتی می توان  گفت که یکی از علت های مهم شکست ( اصلاحات امانی ) این بود که نتوانست بستر اجتماعی مناسب را مهیا سازد و لذا از طرف مردم پس زده شده و نتوانست اقبال عمومی را جلب نماید. بدلیل اینکه تحولات و دگرگونی های اجتماعی وابسته به متغیر ها است و فقدان هر کدام می تواند پروسه تحولات اجتماعی را با چالش و تاخیرمواجه سازد. به تعبیر دگر سه عامل اجتماعی «1) مردم.2) علما و روشنفکران.3) حاکمیت» با نقش های متفاوت، از تاثیر گذار ترین متغیر ها در تغییرات اجتماعی اند. علما و روشنفکران بعنوان نظریه پرداز، طراح و رهبر. مردم بعنوان بستر اجتماعی و زمینه های تحول . و حاکمیت لا اقل از باب عدم مانع ، میتوانند از عامل تاثیر گذار در توسعه، پیشرفت و تحول فرهنگی و اجتماعی باشد. ناسازگای و تنافی و انشفاق درین سه ضلع می تواند چالش جدی فراروی تغییرات و تحولات فرهنگی و اجتماعی مناسب توسعه باشد. این ناسازگاری و ا نشقاق بصورت زیر قابل تبیین است:

ناسازگاری گفتمانی: در گذشته مواجه ای علما و روشنفکران با پدیده مشروطه خواهی و تجدد گرایی و تحول اجتماعی و سیاسی در افغانستان از منطق و انسجام برخوردار نبوده و در چنبره تنگ و انعطاف ناپذیر باورها و نگرش های متصلبانه و تک ساحتی گرفتار مانده است، طرح بحث از آن همواره با افراط و تفریط مواجه بوده است و قبل از آنکه ماهیت آن مورد ارزیابی و تحلیل قرار گیرد بحث حول محور نفی و اثبات مطلق چرخیده است در حالیکه تحولات اجتماعی و... در راستای توسعه یافتگی و به سامان شدن تابع یک منطق جهان شمول نیست بلکه تابع شرایط بومی، فرهنگی و اجتماعی کشورها است. در افغانستان یا بطور کلی با ین مباحث وبرنامه ها مخالفت شده است. ویا اینکه خواسته اند اصول اساسی کشور مبدأ را پیاده کنند. از طرف دگر باید توجه داشت که ایده های روشنگرانه علما و روشنفکران آنگاه می تواند موثر واقع شود ک از متن الزامات و ضرورت های اجتماعی بر خیزد و تبدیل به خواست عمومی و خود آگاهی اجتماعی شود بگونه ای که از آن یک خیزش عمومی و جنبش اجتماعی بوجود آید که درین صورت حتی حاکمان مستبد هم نمیتواند در مقابل این خیزش مقاومت کند. این در حالی است که در گذشته هیچگاه علما و روشنفکران افغانستان به چنین توفیقی دست نیافته اند. بنابراین از یک سو فقدان طرح نظری گفتمان مشروطه خواهی، وتوسعه از سوی دیگر عدم توفیق در آگاهی بخشی عمومی باعث شده است که این گفتمان سامانی نیابد.

ناسازگاری اجتماعی: فرایند تحولی در جامعه تابع تحولات شناخت اجتماعی است. تازمانیکه اندیشه ها، ارزشها و باورهای جاری در بستر حیات اجتماعی یکنواخت باقی بماند. تحول و دگرگونی در حیات اجتماعی نیز امکان نخواهد یافت. زیرا تحول و دگرگونی از مفاهیم اساسی توسعه است و تا زمانیکه تحول فکری و نگرشی در جامعه بوجود نیاید و اندیشه ها و رویکردها توسعه نیابد، تحول در سایر مناسبات حیات اجتماعی امر نا میسر باقی خواهد ماند. در گذشته ی افغانستان ایده ها و ایدآل های روشنفکران و علماء تحول گرا، فراتر از ذهن آنان، صفحات کتاب ها و روزنامه ها، نفوذی پیدا نکرده است، زیرا ذهنیت های مردم برای پذیرش شرایط جدید مساعد نبود. وآنان نیز نتوانستند مردم را مجاب سازند. در چنین شرایطی که ذهنیت ها آماده نیست طبعا ناسازگاری ها و چالش های بزرگ فراروی ایده های روشنفکرانه ترقی خواه قرار خواهد گرفت. بنابراین یکی از عوامل عدم توفیق در ایجاد تغییرات بسوی نوگرای و مشروطه خواهی ناسازگاری اجتماعی بوده است.

ناسازگاری سیاسی: جریان های مشروطه خواهی و نوگرای در افغانستان بمجرد شروع و قبل از خود یابی و نضبح گیری همواره با گسست و انفصال تاریخی مواجه بوده است. این گسست گاهی از بیرون تحمیل شده است مانند تجاوزات خارجی، و گاهی توسط حاکمیت، که مشروطه خواهان و مصلحان را به بند و تبعید و حتی در پاره ای اوقات اعدام محکوم میکردند. از این رو چنین به نظر می رسد که حکام سیاسی در افغانستان جز به حاکمیت خود به چیزی فکر نمی کردند. وهر چیزی درین راه مانع آنان می شد از مقابل بر میداشتند. از طرفی اگر آنان بر نامه ای اصلاحی هم داشتند بر نامه ای شان از متن الزامات و نیازهای اساسی مردم افغانستان بر نخواسته بود. و لذا بعد از اندک زمانی به شکست انجامیده است. بررسی چگونگی مواجه ای گذشتگان نشان داد که آنان در مقابل پدیده های جدید و نو راه افراط و تفریط پیموده اند. و روش شان از هیچ منطق و انسجام برخوردار نبوده است و همواره در چنبره تنگ و انعطاف ناپذیر باورها گرفتار مانده و اسیر مطلق انگاری سلبی و ایجابی شده و پیش از بررسی، تحلیل شرایط و مسایل، اظهار نظر و برخورد نموده اند. با این تلقی و نگاه، تکلیف از قبل مشخص است و هیچ امیدی به تحول و دگرگونی فرهنگی و اجتماعی نیست.                                  

 توسعه:  

بی تردید افغانستان یکی از سنتی ترین و توسعه نایافته ترین کشور های جهان به شمار می رود. لذا بحث توسعه در افغانستان با دشواری های فراوانی مواجه خواهد بود. اما باید توجه داشت که طرح بحثی از این قبیل و ارایه هر تعریفی از مقوله فرهنگی و اجتماعس باید پاسخ گوی نیاز ها و بر اساس شرایط فرهنگی، اجتماعی و بحران های تاریخی و سیاسی کشور باشد. امروزه کمتر کشوری در جهان وجود دارد و یا شاید وجود نداشته باشد که توسعه یافتگی و پیشرفت را آرمان خود نداند. بویژه کشور های فقیر و دارای وضعیت  نابسامان اجتماعی و فرهنگی که انبوه از مشکلات امنیتی و بهداشتی و ... دارند. فراگیری بحث توسعه و تجدد در اکثر کشور های جهان نشانگر این واقعیت جهان شمول اجتماعی است که توسعه فی نفسه امر مطلوب و در راستای حل مشکلات اجتماعی بشر است. در مقابل، فقر، خشونت، جنگ، مشکلات بهداشتی و نا هنجاری اجتماعی، و نابرابری که از پدیده های دامنگیر کشور های توسعه نایافته است، امر مذموم و منفور تلقی میشود. مباحث که بدنبال مدرنیته در غرب مطرح شد بعد از آنیکه در جهان اسلام وارد شد، همواره واکنش های خام و نپخته ای را به همراه داشته است. اگر توسعه در غرب سامانی یافته است، و مانند میوه از فرط رسیدگی به فساد کشیده شده است؛ در جهان اسلام و کشور های عقب مانده بحدی نارس است که طرح بحث از آن همواره با افراط و تفریط مواجه بوده است. انرژی زیاد و وقت طلانی درین کشورها حول محور نفی و اثبات مطلق صرف شده است. عده طرفدار بی چون و چرای بحث توسعه و ... شده اند  و خاسته اند آنرا آنطوریکه در غرب مطرح است اجرا کنند؛ در مقابل، کسانی دیگر مخالف صد در صد شده اند و آنرا محصول غرب و لذا ملعون و مطرود دانسته اند. افغانستان نیز از این افراط و تفریط ها مصون نمانده است، اما به نظر می رسد که امروزه این گرایش افراطی منسوخ شده است. وجود الگو های توسعه ملی، که بر اساس سنت ها و باور های ملکی و مدنی سامان یافته است نشانگر این واقعیت است که تحولات اجتماعی، تابع منطق گفتمانی متناسب با شرایط اجتماعی و فرهنگی خاص کشور ها است. از این رو حتی اگر هم بخواهیم، آنچه را که در غرب تحقق یافته است، به اجرا در بیاوریم باز هم نخواهد شد« چنانچه تا هنوز نشده است» هر چند ظاهرا به نظر می رسد که نمود های توسعه در کشورهای مختلف بطور چشمگیر یکسان است؛ اما بر بنیاد های متفاوت فرهنگی و اجتماعی استوار ودر صدد حل مشکلات خاص همان کشور است.

برای توسعه تعریف های گوناگون آورده شده است و هر کس از زاویه و بعدی و مناسب با رویکرد خاصی آنر تعریف کرده اند، اما به نظر می رسد که « باید توسعه را جریان چند بعدی دانست که مستلزم تغییرات اساسی در ساخت اجتماعی، طرز تلقی عامه مردم و نهاد های ملی و نیز رشد اقتصادی، کاهش نابرابری و ریشه کن کردن فقر مطلق است. توسعه در اصل باید نشان دهد که مجموعه نظام اجتماعی، هماهنگ با نیاز های متنوع اساسی و خواسته های افراد و گروه های اجتماعی در داخل نظام، از حالت نامطلوب زندگی گذشته،  نابرابری در فرصت ها و... خارج شده و به سوی وضع یا حالتی از زندگی که از نظر مادی و معنوی بهتر است سوق یابد»(1) در این فرآیند توسعه باید ساخت اجتماعی ساختارهای سیاسی فرهنگی سنتی ناکار آمد وتلقی عامه مردم که در طی سالیان طولانی قالب شده است دگرگون نموده وعلی رغم  از بین بردن کانون های بحران تاریخی بتواند جامعه را بسوی وحدت انسجام و مشارکت ملی سو ق دهد ودرک صحیح از هویت و منافع  ملی برای افراد جامعه ایجاد نماید وبستری بوجود آورد که در آن همه ی افراد جامعه بتواند توانمندی قابلیت و استعداد خود را به فعلیت برساند. توسعه در افغانستان نه صرفا به معنی ایجاد امکانات زیستی و رفاهی ونه به معنی بسط و انکشاف تکنولوژیکی و اقتصادی است  بلکه به معنی دگرگونی  در نگرش ها  باورها و روش  زندگی است که در گفتار  رفتار و پندار مردم افغانستان قالب شده است.  زیرا  آنچه تا هنوز  ساخت اجتماعی بر آن استوار بوده است و تلقی وباور مردم روشنفکران را جهت و کردار دولتمردان را سمت و سو  بخشیده هویت های پراکنده قومی وتصبات نژادی بوده که بعنوان  فرهنگ غالب نهادینه  شده است.

توسعه فرهنگی: اگر توسعه ملی را هدف نهائی توسعه در افغانستان بیگیریم، توسعه ای سیاسی، توسعه ای اجتماعی، توسعه ای اقتصادی و توسعه فرهنگی پایه های اصلی توسعه بحساب می آید.درین میان نقش توسعه فرهنگی حساس تر وپر اهمیت تر می باشد. زیرا هیچ تحول و دگرگونی اجتماعی و سیاسی  بدون زمینه ها وبستر های مناسب فرهنگی امکان پذیر نیست. در چشم انداز جدید، توسعه یک ضرورت حیاتی ومیرم است مشروط به اینکه برای تعلیم و تربیت مشارکت و تامین نیاز های بنیادین انسان، بخصوض فرهنگ زمینه سازی کند. فرهنگ بعنوان ژرف ساخت و بنیان جامعه انسانی تلقی میشود و از این جهت دارای اهمیت فراوان است، زیرا نوع  نگرش فرهنگی جایگاه خاصی در پیش رفت وتوسعه ونیز احطاط و  عقب اندگی کشور ها دارد. فرهگ بعنوان ممثل نحوه زیست وشکل تفکر جامعه از پیوند  ارکانیک با سیات ، اقتصاد، مدنیت و دین برخوردار است.فرهنگ شامل ابزارها،ساز وبرگ ها، کار افزار ها، پوشاک ها، آذین ها، رسمها، نهادها، باور داشت ها، شعائر، و کارهای هنری و زبان می باشد. یادر تعریف دگر آمده است: منظور از ین  کلیت فرهنگ  مجموعه است  از ابزارها ، کالاهای مصرفی منشورهای ارگانیک که تنظیم امور گروه های مختلف اجتماع،اندیشه،هنرها ، اعتقادات ، آداب ورسوم درون آن جای می گیرند   این دو تعریف و تعاریف دیگر فرهنگ، دارای دو بخش معنوی ومادی است و هردو ساحت حیات انسانی را تحت پوشش قرار می دهد ، کارکرد معنوی فرهنگ در کنش و رفتار اجتماعی سیاسی انسان تبارز  پیدا می کند، اگر درون مایه ای معنوی فرهنگ بصورت منطقی و صحیح که ریشه در مصالح اجتماعی و سنت های اجتماعی و تاریخی یک جامعه  داشته باشد، رفتار و تعامل بین افراد جامعه وبه تبع آن با جوامع دگر را عقلانی و براساس مصالح و منافع ملی سوق خواهد داد. باور داشت ها، اعتقادات، شعائر، ارزشها و هنجارها، اندیشه  و هنر  شاکله ای فرهنگ یک جامعه  را می سازد .، چنانچه این عناصر مهم  و تا ثیر گذار که چار چوب و ساخت هویت وشخصیت یک جامعه را می سازد ،آمیخته با خرافات، عادات مبتذل، کژی و اعوجاج باشد، فرهنگ یک جامعه نیز دچار اعوجاج و انحطاط خواهد شد. چنانچه فرهنگ واندیشه مردم افغانستان بر محورهای سلطه طلبی قوم مداری وانحصار گرایی وجنبه های غیر انسانی دیگر ساخت یافته و هنوز به صورت رویداد های ممتد وتاریخی ادامه دارد. بی شک انسان ریشه، عامل وهدف نهایی توسعه است. ازین رو نمی توان توسعه ای را ترسم نموده که انسان ویا بخش مهم از ابعاد وجودی انسان مورد غفلت یا انکار قرار گیرد. زیرا بخش معنوی فرهنگ که همان اعتقادات، باورداشت ها،اندیشه،هنر،زبان و...می باشد به هویت وماهیت انسانی ساخت وشکل می دهد ودر واقع ماهیت وهویت انسان قلمداد می شود.

امروزه بحث توسعه از حالت صرف اقتصادی فراتر رفته وبه دامنه وجودی انسان وجامعه انسانی ونیاز های بنیادین اش توسعه یافته است. به نظر می رسد که با توجه به گسترۀ مفهومی وتطور تاریخی آن می شود از توسعه فرهنگی چنین تعریفی ارائه کرد: توسعه فرهنگی  به معنی  تغیرات بنیادی  وشالوده  شکنانه در جهت توسعه  یافتگی و بسامان شدن در بخش های از باورها، نگرش ها، و سنت های ناکار آمد است که مانع ترقی و پیشرفت محسوب می شوند. و این شامل باور های کلامی اندیشه های فلسفی و فقهی و نگرش های انسان شناسی، که حاکم بر تفکرات  جمعی است و به ساخت ارزشی در یک جامعه سمت وسو می دهد  نیز  می شود. زیرا ساخت ارزشی وفرهنگ غالب در یک جامعه معیار و میزان  رفتار وتعامل است وتا هنگامی که تغییر جدید درآن حاصل نشود  رفتار و عمل مردم یکنواخت باقی مانده خواهند  ماند و جامعه همواره در یک دور باطل و بی حاصل حرکت خواهد کرد. بنابراین برای این که افغانستان ازوضیت رکورد سیاسی اجتماعی و نابرابری و استبداد وانحصار وسائر بحران های دامنه دار تاریخی خارج شود و در بسترهای جدید از تجارب وحیات اجتماعی سیاسی وعلمی قرارگیرد باید اول وپیش ازهمه برای خروج  ازرکورد  فکری وفرهنگی تلاش کنیم. ذهنیت های متفاوت فکری وفرهنگی که هم بتواند کشور را از بحران های که تا کنون دچار آن بود خارج نماید و هم راهبردهای برای پیشرفت های بعدی از لحاظ فکری و فرهنگی ایجاد نماید. درجوامع مختلف به حسب شرایط فرهنگی تاریخی و...که وجود داردعامل یا عوامل توسعه نیافتگی متفاوت است. اما در افغانستان همه ی عوامل دیگر برگشت عوامل فرهنگی دارد یعنی عامل اصلی توسعه نیافتگی عامل فرهنگی و فکری است زیرا تا هنگامی که انسان درست ناندیشد درست رفتار و عمل نخواهد کرد. لذا وقتی که اندیشه ها وایده های حاکم برمناسبات حیات اجتماعی وسیاسی در کشور مورد تردید قرار نگیرد و نا کار آمدی آن در عرصه های مختلف حیات انسانی مکشوف وبرملا نشود جامعه همچنان بسته راکد و ایستا خواهد ماند. بنا براین هر تغیر وتحول در جهت پیشرفت وتوسعه بدون یک انقلاب فکری و فرهنگی امکان نخواهد یافت زیرا توسعه یافتگی و تغیرات بنیادین اجتماعی بدون دخالت جهان بینی جدید که دگرگونی عمیق در طرز تفکر و روحیه ی افراد ایجاد نماید امکان پذیر نخواهد بود. البته دگرگونی درطرز تلقی مردم ایجاد جهان بینی به معنی ویرانی ارزشها وسنت های گذشته وتردید در آنها و جایگزین کردن ارزشهای وارداتی نیست بلکه به معنی احیای تفکر وتغیر در نحوه نگرش به آنها، و زندگی  است که بتواند کاستی ها وبحران های گذشته را برطرف کند. در گفتمان توسعه ارزشها و سنت ها که به عنوان بخش نرم افزاری وجنبه معنوی فرهگ به حساب می آید باید درمیزان خرد عقلانیت مورد سنجش وارزیابی قرار گیرد. زیرا همانطوریکه می دانیم، دین در افغانستان با سنت های قومی و معیارهای نژادی اختلاط یافته و هر قوم خواسته ها مطامع وارزشها  وتمایلات قوم خود راعین دین و یا به عنوان بخش از دین می شمارند. انتظارات پیش فرض ها و قالب های ذهنی خواستگاه و منشأ قومی دارد که بصورت حاد و غیر متعارف دخالت در فهم و برداشت از دین داشته و باعث شده که در دراز مدت سنت های قومی محلی و نژادی در درون اعتقادات مردم اقوام مختلف در افغانستان رسوخ کند و منزلت قدسی و فرا تاریخی بیابد. ولذا ساخت اجتماعی در افغانستان نه براساس دین وعقلانیت بلکه بر مدار قوم گرایی سلطه طلبی وانحصار گرایی شکل گرفته وبه عنوان باور مسلط در سرشت  مردم قوام یافته و دین را به نفع خود مصادره می کند. بنابراین با توجه به شرایط فرهنگی وتاریخی فهم مردم افغانستان از دین، توسعه فرهنگی وتغیر در نگرش ورو یکرد از آن راهبردی است که می تواند با ورداشت وفهم جمعی  از دین سیاست اجتماع و فرهنگ را ترقی دهد. و این مسیر نیست مگر به دوری گزیدن حب و بغض وتعصب و روی آوردن به عقلانیت وخرد ورزی.

چالش های توسعه در افغانستان:

اگر بخواهیم بطور مبسوط موانع توسعه در افغانستان را مورد بررسی قرار دهیم شاید بتوان لیست مفصل تری را ارائه داد.زیرا موانع در یک تقسیم بندی اولیه به درونزا و بیرونزا،که هر کدام متناسب باشرایط بومی کشور می تواند تقسیات مختلف بپذیرد؛ تقسیم می شود. اما به نظر می رسد که میتوان همه موانع درونزا را  به دو چالش اساسی فرو کاست.

1-  چالش های ساختی توسعه در افغانستان

ساخت اجتماعی و ساختار سیاسی و فرهنگی در جامعه ما بصورت نابرابر و ظالمانه و ناکار آمد سامان یافته است و از کم تحرکی و ناسازگاری کردار ها و کنش های بر خواسته از باور  جمعی با مقتضیات زمان بشدت رنج می برد. بگونه که قدرت انطباق وسازگاری باشرائط جدید و پیشرفت و تحولات عصر را دارا نمی باشد. زیرا در صورت بندی قدرت، منزلت، و ارزش ها، همه اقشار و گروهها اجتماعی«قومی، زبانی، جنسی» از پایگاه و نقش اجتماعی یکسان بر خوردار نیستند. به تعبیر دگر روش، قواعد و الگوهای حاکم بر مناسبات زندگی اجتماهی، سیاسی  و فرهنگی جامعه ما به لحاظ ساختاری و بنیادی نابرابر، ناکافی و ناکار آمد است؛ و از عهده پاسخ گوئی به نیاز های اساسی و گسترش یافته انسان در شرائط جدید بر نمی آید. ازطرف طرح ایده های نو وگفتمان جدید، که ساخت های سنتی نا کار آمد را به چالش می کشد؛ در آن ساختار سنتی، بیگانه و هنجار شکن تلقی شده و درمقابل آن بشدت مقاومت می کند. ازین رو چنین به نظر می رسد که تغئیر این ساخت های نهادی شده و عمیق کاری بس دشوار است.

2- چالش های فرهنگی توسعه در افغانستان

 جامعه ای که رویکرد جبر گرایانه به تاریخ دارد و معتقد است که تاریخ روند اجباری را طی می کند و انسان با خواست خود نمی تواند مسیر آنرا دگر گون نماید؛ یا کسانیکه در نگرش انسان شناسی آنان انسان مجبور است وهیچ گونه نقش در سرنوشت خود ندارد و همواره رفتار آنان با قضا و قدر الهی رقم می خورد؛ یا آنانیکه عقل را منبع و ابزار مهم شناخت و توسعه نمی داند چگونه می تواند از توسعه سخن بگوید؟ هم چنانکه اگر مردمی به ظل الله بودن سلطان و پادشاه باورمند باشد نمی تواند از توسعۀ سیاسی  ودموکراسی سخن بگوید.

باری فقه سنتی والهیات سلفی به قدمت تاریخ تأسیس افغانستان ریشه دارد؛ آنهم بگونۀ که از فقر تئوریک و انعطاف نا پذیری و نا سازگری و انطباق نا پذیری با دنیای جدید و انتظارات و نیاز های انسان در شرائط نو به شدت رنج می برد. فلسفه سیاسی که ازین رویکرد فقهی و الهیاتی می تراود برآیند بهتر از اتحصارگرایی، استبداد، و اقتدارگرایی ندارد. ناکار آمدی وچالش های که این طرز تفکر و یا این قرائت از دین با خواست های مردم افغانستان و جهان معاصر دارد امری نیست که بر کسی پوشیده باشد. ولذا می بینیم که در قالب تروریزم، خشونت مداری و جنگ سلاری نشان می دهد. الهیات سلفی و فقه سنتی با روایت و قرائت واپسگرایانه ای آن در دوره طالبان«اندیشه طالبانی» آخرین ره آورد این طرز تفکر در تفسیر دین وبه عنوان بخش از واقعیات تاریخ معاصر افغانستان است.چالش های که این رویکرد وقرائت از دین وفلسفۀ سیاسی مترشح از آن بر سر راه توسعه ایجاد می کند، بسیار جدی است وبا حذف فزیکی طالبان از بین نخواهد رفت.

پانوشت-----------------------------------------------------------------------

1-      تودارو، مایکل،توسعه اقتصادی در جهان سوم، م فر جادی محمد علی ص135

2-      وایت، لسلی تکامل فرهنگ، م مجیدی فریبرز، ص21، نشر استشتان 1379

3-      مالینوفسکی،برونیسلاو، نظریه علمی در باره فرهنگ،م زرین قلم، عبد المجید،ص61 نشرگام نو

4-      گی روشه، م  وثوقی، منصور، تغییرات اجتماعی، نشر نی تهران چاپ هفتم ص163

5-      در امدی بر توسعه م امیر حسین اصغری ص48

6-      ازکیا،مصطفی، غفاری، غلام رضا،جامعه شناسی توسعه، نشر کیان1384