بنیاد های نا برابری اجتماعی از دیدگاه مارکس و ماکس وبر

بررسی تطبیقی نظریات قشربندی مارکس و وبر

نابرابری اجتماعی چنان جهان شمول است که شاید نتوان جامعۀ را پیدا کرد که درآن نابرابری وجود نداشته باشد. «جهانی بودن نا برابری اجتماعی چنین القا می کند که در ساختار اجتماعی، ویژگی های عمومی وجود دارد که منشاء این نابرابری است. از سوی دیگر، گوناگونی صورت، کارکرد، و میدان عمل نا برابری آنقدر زیاد است که از آن می توان نتیجه گرفت که این ویژگی ها یک شکل نیستند. تامین، ملوین 1373 ،11» این نابرابری ها، که صورت و درجاتی متفاوت دارد، و پی آمد های بسیاری بر آن در حیات اجتماعی مترتب است، باعث شده است که دانشمندان علوم اجتماعی به فکر تبیین و پاسخ گویی این مسأله: که چرا نابرابری وجود دارد، منشأ آن در چیست، وهزاران اما و اگر که در نابرابری اجتماعی وجود دارد، به پر دازند. «جامعه شناسان از آغاز پیدایش جامعه شناسی به مسأله نابرابری توجه نشان داده اند. نابرابری موضوع اصلی  تمام آثار مارکس است. بیشتر مسایلی را که ماکس وبر مطالعه کرد شامل نابرابری بود. در واقع آثار تقریبا هر جامعه شناسی بزرگی در بر دارندۀ رویکردی نسبت به این موضوع است. شارون، جوئل 1382 ، 100».  از میان این جامعه شناسان مارکس بیش از همه به این مسأله پرداخته و سخنان چالش بر انگیز، انقلابی، بسیج گرایانه دارد.« در تاریخ اندیشۀ اجتماعی، هیچ متفکری به اندازۀ کارل مارکس به مبارزۀ میان طبقات اجتماعی و اقتصادی متخاصم چونان عامل اصلی ومسلط در تبیین جامعه بها نداده است. هیچ متفکری به اندازۀ او به این مبارزه چون منبع دگرگونی اجتماعی اهمیت نداده است. هیچ نظریه به به اندازۀ نظریه ای که او در بارۀ طبقات اجتماعی عرضه کرده است، تأثیر طولانی بر اندیشه جامعه شناختی معاصر نداشته است.  در نخستین سطر های بیانه حزب کمونیست با صراحت تمام اعلام می کند: « تاریخ هر جامعه ای تا روز گار ما، تاریخ مبارزۀ طبقاتی است. تامین، ملوین 1373، 6 ». ازین رو بررسی نظریه قشربندی مارکس از اهمیت اساسی برخوردار است. اما چون دیدگاه او با نظریه اساسی وبر جایگاه خود را از دست داده است ورویکرد وبر در مورد قشربندی چون بر پایۀ تحلیل مارکس بنا گردیده، و از جهتی تلفیق هردو تاحدودی نظریه قشربندی را تکامل یافته تر ساخته است، لازم است بصورت مقایسه ای دیدگاه آنان مورد بررسی قرار گیرد.