طریقت روشنفکری   

طریقت روشنفکری

 

روشن نگری، خروج آدمی است از نا بالغی خود. ونا بالغی، ناتوانی در بکار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.                                                                                                              امانوئل کانت(1) 

                                                                

بحث روشنفکری از مباحث دشوار اما پر جاذبه تاریخ جدید تفکر بشر است. دشواری آن از رو است که تاریخ و سیر پر جنجال و زمینه سیال دارد. ازطرفی دشواری آن به روشنی آن نیز هست. زیرا هیچ  چیز به اندازه یک امر بدیهی مغلطه انداز و فریبنده نیست. اما جاذبه آن ازین رو است که اصولا روشنفکران منتقد ترین و جنجال بر انگیز ترین کردار و سخنان را دارند؛ ازین رو سخن گفتن در باره این قشر تأثیر گذار اجتماعی هیجان انگیز است. اما آنجه برای من جالب توجه بود و دلیل برای این نوشته دست و پا شکسته شد، نوشته «شریعت روشنفکری» در وبلاگ میر حسین مهدوی است.http://www.aftab1380.blogfa.com البته بخش های این نوشته ناظر به نوشته های آقای مهدوی نیست، ودیدگاه این جانب را باز تاب میدهد.

جناب مهدوی با آوردن پرسش های جالب توجه آقای یاسین رسولی نهایتا این پرسش مهم او را طرح میکند که آیا می توان هم روشنفکر بود و هم سیاستمدار؟ به نظر می رسد پاسخ این پرسش مهم برخلاف نظر جناب مهدوی منفی باشد؛ درست به همان دلیل که ایشان آورده اند«چون روشنفکر هم انسان است». به تعبیر دگر جمع بین روشنفکری و سیاست مداری باحفظ سمت و ویژکیهای این دو حرفه، اگر بتوان روشنفکری را حرفه قلمداد کرد، امری است ناممکن زیرا هرکدام اقتضائات دارد که جمع بین این دو کار را محال می سازد. انسان موجود اجتماعی است. نه بریده از شرائط اجتماعی. مبنای بحث ما واقعیت های اجتماعی است. به نظر می رسد بین امکان جامعه شناختی و امکان فلسفی تمایز صورت نگرفته است. یعنی عقلا محال نیست که کسی هم روشنفکر باشد هم سیاست مدار. اما واقعیت اجتماعی نشان می دهد که سیاست مدار بودن روشنفکر، شبیه کوسه ریش پهن است. افلاطون در بحث های که در باره دموکراسی دارد پرسش مهم را مطرح می کند: چه کسی سزاوار حکومت کردن است؟ نهایتا در جواب می گوید حکیم و فیلسوف. کارل پوپر در کتاب تأثیر گذارش« جامعه باز و دوشمنانش» به این پرسش و پاسخ افلاطون سخت خرده می کیرد. و می گوید که آیا ممکن است شاه فیلسوف داشته باشیم؟  به نظر می رسد که این دو مقوله کاملا ناساگار باشد. البته از نظر تحقق وگرنه در ذهن جمع هیچ چیز محال نیست. از یک سو، روشنفکر وقتی کار دولتی میکند معیشت او وابسته به دولت می شود؛ وقتی وابسته باشد نمی تواند درست فکر و اندیشه نماید. زیرا یکی از مهمترین ویژکی روشنفکر استقلال و نا وابستگی اوست. و استغنا مقدمه استقلال و عزت نفس است. از طرف دگر، قدرت سیاسی حتی در چپ ترین نظام های سیاسی محافظه کاری را بهمراه دارد. محافظه کاری هدف روشنفکر را نشانه می گیرد. روشنفکر حتی از یک بعد به مردم هم متعهد نیست. بلکه بیشتر متعهد به درستی فکر و اندیشه و در نتیجه صداقت در رفتار است. مردم ممکن است دچار نگرش های خرافی و جادویی و... شود؛ ازین رو او شاید در مقابل مردم قرار گیرد. و به نقد و ترمیم کاستی های اجتماعی و فرهنگی مردم بپردازد. اما  او هر گز مجاز نیست به کلیت فرهنگ و دین مردم، که ریشه در جان و روان آنان دارد و با آن زندگی می کنند، توهین نموده و آنرا  انکار نماید. نقد و باز گویی نارسایی ها و اصلاح باور ها از وظایف روشنفکر است. او میتواند با عقلانیت انتقادی به تفسیر و روایت جدید از دین به پرداخته و گفتمان جدیدی را خلق نماید. روشنفکر بیش ازهمه یک روشن اندیش است که ناصوابی ها و نارسایی های فکری و عملی را نقد میکند. انقلابی بودن یا مخالف«برانداز» جریان فعلی بودن ممکن است در روشنفکر باشد یا نباشد. در واقع موضع سیاسی روشنفکر ربطی به روشنفکری او ندارد. ممکن است روش انقلابی یا اصلاحی در پیش گیرد.اما بی تفاوت و خنثی نیست. امروزه رسم شده است که هرکس ساز مخالف بزند روشنفکر تلقی می گردد.

 ایشان در بخش دیگری از نوشته هایش با ذکر دو موئلفه تولید گری اندیشه و نقد رخدادها، به تعریف روشنفکر می پر دازد. به نظر می رسد که تعریف روشنفکر به ویژگیهای فوق، بسیار نارسا و ناکافی است. یعنی به رغم درستی آن دو،  افزودن ایدئولوگ بودن، به ویژگیهای فوق متواند مکمل خوب برای روشنفکر باشد. یعنی اینکه او وقتی وضعی را نفی می کند و بر اندیشه و گفتمانی خرده می گیرد، باید گفتمان جدیدی را طرح نماید که در پر تو آن بتوان دنیایی پیرامون را نیز دستخوش تغیی نمود. صرف  نقد وضع موجود و نو آوری در عرصه فکری و خلق اندیشه به تنهایی کافی برای روشنفکر بودن نیست.   روشنفکر بیشتر با اندیشه و عقلانیت انتقادی به بررسی وضع موجود فکری و دینی، فرهنگی واجتماعی می پردازد. یعنی روشنفکر باید یک خط فکری و یک جریان فرهنگی براه اندازد. این میسر نیست مگر از طریق اندیشه ورزی و نظریه پردازی. ازین رو است که تعداد روشنفکران یک جامعه از تعداد انگشتان یکدست تجاوز نمی کند. شاید بتوان ادعا کرد که در افغانستان چیزی بنام روشنفکری به معنی مصطلح شکل نگرفته است.« بدین جهت است که در طبقه روشنفکر ایرانی افراد مانند اکبر گنجی جایی ندارد. زیرا اکبر گنجی نه مولد اندیشه است ونه یک منتقد اندیشه ورز، شاید بتوان او را یک روز نامه نگار بحساب آورد؛ یک روشنفکر ممکن است در حلقه روز نامه نگاران جای داشته باشد، اما یک روزنامه نگار با ویژگیهای لازم برای او، نمی تواند روشنفکر باشد. مهدوی ازیک طرف تولید اندیشه را معیار برای روشنفکر قرار میدهد از طرف دگر به تعئین مصداق پرداخته و اکبر گنجی را روشنفکر قلمداد می کند. به نظر می رسد، ایشان یا معنی تولید اندیشه راخوب فهم نکرده اند و یا با اکبر گنجی آشنایی ندارد؛ وگرنه به چنین تناقض گویی آشکار دست نمی زد. به تعبیر دگر هر روشنفکر می تواند روز نامه نگار باشد، اما بعید به نظر می رسد که یک روز نامه نگار بتواند خصوصیات لازم برای روشنفکر بودن را در خود داشته باشد. اگر مجاز باشیم  که مصداق تعئین کنیم، شاید بتوان از مطهری، شریعتی، سروش، شبستری، خاتمی، کدیور، جواد طباطبائی و... نام برد. که واقعا بر سیر فکری جامعه خود در مقاطعی تأثیر گذار بوده و نا رسایی ها فکری را بی باکانه نقد و ارزیابی کرده و به نظریه پردازی رسیده اند». و اما در  افغانستان، امروزه جو روشنفکر زدگی حاکم بر افکار مدعیان روشنفکری این واقعیت را باز تاب می دهد که بر جسته ترین صفت روشنفکری را شور، هیجان، عصیان و عصبانیت می دانند. این در حالی است که عنصر اساسی آنرا اندیشه ورزی وعقلانیت تشکیل می دهد. به تعبیر دگر روشنفکر افغانی باید بر تاریخ و اندیشه و فکر حاکم بر افغانستان آگاه باشد و بتواند جریان های فکری و نابسامانی فرهنگی و اجتماعی را گونه شناسی کند. با صرف آشنایی با ادبیات نوشتاری و توانایی بر چینش واژگان، بدون مدل تحلیلی و چارچوب نظری و یا بدون اینکه تحلیل متکی بر نظریۀعلمی باشد؛ چگونه می توان سخن از شناخت جامعه، تاریخ و مردم خود نمود؟ از طرف، تحقق این امر مستلزم آگاهی تاریخی، و دانش جدید فلسفی، انسان شناختی، و جامعه شناختی است. یعنی آگاهی حد اقلی از علوم اجتماعی و تسلط نسبی بر نظریه های که در قالب آن بتوان گذشته  جامعه خود را تبئین نمود، موقعیت کنونی اش را شناخت، و برای آیندۀ آن برنامه ریزی کرد. نقد جریان های فکری موجود و گذشته، و پل زدن از آن به آینده یکی از مهمترین و ظایف و مسئو لیت های روشنفکران است. نفی و انگار گذشته که هویت جامعه و مردم را تشکیل می دهد و دین بخش مهم از آن است، راه چاره نیست؛ بلکه پاک کردن صورت مسأله  و فرار کردن از رنج تحقیق و روی آوردن به تقلید است. طرح نو در انداختن و فراسوی امروز و فردا را دیدن، بدون خلق گفتمان روشنگر خلاق بومی شده که بتوان در پرتو آن الگو های فکری در افغانستان گونه شناسی کرد، امری نا ممکن است. امروزه دوره این تلقی ساده انگارانه و دکماتیک به پایان رسیده ، که ما به الگوهای منسوخ شدۀ تقلیدی و وارداتی در عرصه فرهنگ، اقتصاد و سیاست به پردازیم و به نسخه های نوشته شده توسط دیگران دل به بندیم و ملاحظات بوم شناختی و تاریخی و فرهنگی خود رانداشته باشیم. البته سو ء تفاهم نشود منظور این است که ما باید بین حوزه های نظری علوم، که کمتر به مسأله مرز فرهنگی و تاریخی کشورها مربوط است و حالت جهان شمول تر دارد و بیشتر کمک می کند که جامعه، تاریخ، فرهنگ ومردم خود را شناخته و تمایزات فرهنگی وتاریخی را در بر نامه ریزی های خود مورد توجه قرار دهیم و  صرفا با تقلید به بر نامه ریزی و ارائه الگو نپر دازیم؛ و حوزهای کاربردی تر آن، که مربوط حوزه برنامه ریزی است، تفکیک و تمایز انجام دهیم. چنانکه در فلسفه علوم اجتماعی« جامعه شناسی، اقتصاد، روانشناسی، مردمشناسی، مدیریت، علوم سیاسی و... » هدف از این علوم ارزشمند را تبئین پدیده های عینی اجتماعی می داند«1». درین میان برخی ازین علوم مانند: جامعه شناسی، مردم شناسی، علوم سیاسی و روان شناسی بیشتر برای شناخت جامعه، مردم  ومشکلات، نارسایی ها و نیازهای اساسی کار برد دارد و حالت خدمت رسانی به علوم کاربردی تر و برنامه ریز، مانند اقتصاد و مدیریت را دارد. و فی الواقع مردم و کشور ما تنها در پرتو  این تجهیزات علمی و فکری است که می توانند به آینده امید وار باشند.

معیار در تقسیم روشنفکر به دینی و غیر دینی

 بحث روشنفکری در کشور های اسلامی و به تبع آن در افغانستان متأثر از مدرنیته در غرب است.  چالش های که مدرنیته و روشنگری در غرب فرا روی کشور های عقب مانده و استعمار زده خلق کرد باعث شد که محصلین به فرنگ رفته و اصلاح طلبان سیاسی فریفته غرب درین کشورها به فکر پیشرفت و ترقی افتد. اما راه چاره پیشرفت و توسعه را در آن دیدند که به الگو های اتفاق افتاده در غرب بنگرند واز آن نمونه برداری نمایند. درین میان اصلاح طلبان، روشنفکران و مشروطه خواهان عمدتا به افراط کشیده شده و راه چاره در نفی سنت خود دیدند و بدین سان خود را مقابل سنت ها و باور های مردم قرار دادند. و این نوع مواجهه و پیش آمد با دنیای جدید و توسعه در اکثر قریب به اتفاق این کشور ها به شکست انجامید. و در واقع اولین تجربه بر خورد سنت وتجدد به پیروزی سنت انجامید. این جریان ها به نام جریان روشنفکری و افراد پیش قراول آن به نام روشنفکر مطرح شد. در واقع موج اول ودوم« چپ و راست» روشنفکری در طبقه بندی فوق به نام روشنفکر غیر دینی شناخته می شود. زیرا آنان راه حل را در درون سنت و دین  ندانسته و یا ازطریق آن جستجو  نمی کنند. و لذا هیچ تلاشی در جهت باز تولید فهم دین و روایت جدید از آن نمی کردند؛ تا به روز آمد شدن سنت  کمک نمایند و مطابق نیاز های عصر آنرا باز سازی نمایند. جریان های روشنفکری اعم از چپ، راست، در افغانستان بیشتر مقلدان در بار روشنفکران مبدأ می باشد. ازین رو است که معتقدم  به معنی مصطلح در افغانستان چیزی به نام روشنفکر وجود ندارد. هرچند موج سوم «روشنفکر دینی» درحال شکل گیری است و گامی به جلو است؛ زیرا باسنت و دین به معارضه نمی پردازد. راه حل را در درون سنت خود جستجو میکنند و از دست آورد های علم جدید و تجارب دنیای مدرن نیز غافل نیستند. نه نفی سنت راه حل می دانند و نه نفی علم جدید و تجارب کشورهای پیشرفته را. این جریان و موج در حال شکل گیری است.

منابع مورد مطالعه:

1-       کهون، لارنس، ویراستار فارسی عبدالکریم رشیدیان،ازمدرنیسم تا پست مرنیسم،تهران1381 نی

2-       دانیل لیتل، تبئین در علوم اجتماعی، م: سروش، عبد الکریم، تهران،1381،ن:صراط

3-       فصلنامه فرهنگی، ادبی،هنری خط سوم شماره 3 و 4 بهار وتابستان1382

 

 

                             چرت جزمی یا خطای سیستماتیک ذهن!؟

چرت جزمی یا خطای سیستماتیک ذهن!؟

مطلق انگاری و سیاه وسفید دیدن زندگی وحیات اجتماعی یکی ازمهمترین عوامل توسعه نیافتگی است. این انگاره و شیوه نگرش چه در زندگی خصوصی افراد وچه در سطح کلان اجتماعی، فرهنگی و سیاسی از عوامل بازدارنده پیشرفت و ترقی است. زیرا بر اساس این نوع نگرش انسان ها مجبورند همه چیز را به رنگ سیاه و سفید ببینند و به قضا و قدر واگذار نمایند. تکلیف همیشه از قبل معلوم و معین بوده، هیچ کوشش وتلاش برای شناخت بهتر شرایط اجتماعی و برنامه ریزی برای آینده پذیرفتنی نیست. آفات ومضرات آن در حیات اجتماعی انسان بسیار ویرانگر است. زیرا فکر پیشرفت خواهی و ترقی طلبی از انسان می گیرد و نمی گذارد خیلی از مفاهیم و خواسته ها در مخیله ای انسان خطور نماید. همانطوری که در تلوزیون سیاه و سفید چشم نواز ترین مناظر طبیعی و تصاویر از رنگ می افتد و هر جلوه و رنگی در آن تنها به رنگ سیاه و سفید دیده می شود.

ادامه نوشته