دموکراسی در قالب گفتمان سلطه!

                                        دموكراسي در قالب گفتمان سلطه!               

روايت مطلق انديشي و مطلق عناني در افغانستان

همان طوری که می دانیم در واقع دموکراسی تمهیدی است تا از انباشت قدرت مطلق جلوگیری نماید، زیرا قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق. از این رو فیلسوفان برای جلوگیری از تمرکز قدرت و تمامیت خواهی و ... تئوری مردم سالاری و دموکراسی را مطرح ساختند، تا از خود کامگی و تصلب بودگی انسان زیاده خواه و فرصت طلب جلو گیری نماید. زیرا تاریخ کشورها مملو از اختناق و ستم، سرکوب و خشونت بوده و درمقابل، آ زادی و برابری، عدالت و انصاف از مقوله های اندیشه ناپذیر به شمار می رفته است. اما افغانستان در این میان از کشورهای است که اجبار و ستم وسر کوب وخشونت درآن تاریخ و سر نوشت متفاوت دارد. استبداد در افغانستان از توجیه مذهبی و معرفتی بر خور دار است ولذا در الگوی فکری که استبداد توجیه مذهبی دارد«السلطان ظل الله» و با پشتوانه تقدیر گرایی تقویت می شود و یا از پشتوانه ای دستگاه معرفتی حقانیت انحصاری و استبداد معرفتی بر خور دار است چگونه می شود از دموکراسی سخن گفت؟ ازطرف دگر دموکراسی خود  مبتنی بر یکسری بنیاد های هستی شناختی و معرفت شناختی است و تا درک درستی از آن حاصل نشود دموکراسی همواره در قالب گفتمان سلطه محصور و محبوس خواهد ماند. هر مقوله و پدیده ی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ظرف تحقق خاصی رامی طلبدودر قالب هر هر باور واعتقادی قابل اجرا نیست، ظرفیت اجتماعی وفرهنگی در یک جامعه نقش سرنوشت سازی در عینیت یافتن آن دارد. در واقع پارادایم فکری که دموکراسی بر آن مترتب است پلوراالزم اجتماعی، فرهنگی و پلورالزم معرفت شناختی است با این معنی که:

الف: گروه های قومی، اجتماعی، زبانی، مذهبی و جنسی در متن جامعه وجود دارد.

ب: هر کدام دارای ایده ها، اندیشه ها، رسوم و باورهای متفاوت و متکثر هستند.

ج: حق و حقانیت در انحصار هیچ یک از این گروه های قومی، مذهبی و جنسی نیست، هر کدام از این گروه ها، به تناسب تلاش روشنمند در تحری حقیقت، به آن دست می یابند.

 د: بخاطر همه ویژگی های که بر شمردیم این گروه های قومی، جنسی و مذهبی از حقوق اساسی برخوردارند. و این حقوق اساسی از طریق مشارکت و پیمان اجتماعی به رسمیت شناخته شده است؛ خلاصه اینکه در تعریف وتحقق دموکراسی پلورالزم اجتماعی و فرهنگی پذیرش کثرت و تنوع نقش جوهری دارد.

حال پرسش این است که دموکراسی با همه الزامات نظری و پیش شرط اجتماعی و فرهنگی آن، در افغانستان که از فرهنگ به شدت سنتی و بسته ای بر خوردار است قابل تحقق خواهد بود؟ برای اینکه پاسخ این پرسش روشن شود بد نیست بنیادهای فکری حاکم در افغانستان و نحوه نگرش به قدرت را بررسی کنیم. افغانستان کشوری بشدت سنتی و مطلق اندیش است و ایده های فکری مردم بگونه قوم مدارانه و انحصاری قالب شده است. از این رو مفاهیم و مقوله های مانند دموکراسی، حقوق و کرامت انسان، عدالت و ... بگونه ساختاری در آن قالب گفتمانی قابل فهم نیست. سلطه ی نگرش معرفت شناختی مطلق اندیش و انحصار گرا بگونه فراگیر تمام مناسبات حیات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مردم را فراگرفته است و جای برای عقل، اجتماع ذهن ها و مفاهمه نگذاشته است. درک تاریخی از قدرت در افغانستان تابع درک سنتی حقانیت انحصاری و مطلق اندیش است. به این معنی که گروه های مسلط و قدرتمند مذهبی، قومی، جنسی و... همیشه حق است.(2)

و راه روش انتخابی آنان تنها راه  و روش رسیدن به حق است، دگران بهره و حظی از حق ندارند. یکی از عرصه های نمود این حقانیت انحصاری مطلق اندیش، قدرت است که همواره در اختیار قوم، مذهب و جنس خاص بوده و دگران از داشتن حق و حقوق در آن عرصه محروم بوده است. این درک تاریخی از حقیقت و قدرت از لحاظ تئوریک مبتنی بر بنیاد معرفت شناختی حقانیت انحصاری و مطلق اندیش است. این نوع نگاه انحصاری و مطلق انگارانه بخاطر نداشتن قدرت انطباق و سازگاری و نیز به خاطر نداشتن قدرت بازخوانی و خود فهمی، زمینه های ترویج و تکثیر رویکرد های متصلبانه، انحصاری، نفاق و نفرت و سایر نگرش ها و رویه های غیر انسانی را آماده کند. زیرا قدرت در نظام سلطه و استبداد مولد گفتمان مشروعیت سازی است که از طریق ایجاد آگاهی کاذب. ترویج نا آگاهی و نادانی، کاربرد تزویر و نیرنگ از شکل گیری دانش و معرفت جلوگیری می کند. و بر مفاهیم متعالی و مقوله های انسانی خرد ستیز ترین تعاریف و غیر انسانی ترین معانی را بار و تحمیل می کند. مفاهیم مانند خیر، عدالت،(3) امنیت و ... بگونه تعبییر و تفسیر می شود که در سایه آن، شر عظیم ستم اجتماعی، سکوت سیاسی و نابرابری های فرهنگی، اقتصادی مقبول و مشروع جلوه می کند. قدرت چنان اشتیاق جنون آمیزی سلطه و انحصار را نزد قدرت مداران زنده می کند که دموکراسی، انتخابات، و مشارکت در قدرت، در قالب گفتمان سلطه و پارادایم فکری حاکم بر آن مفاهیم بی معنا و گذاره های بی محتوی  و غیر منطقی بحساب می آید. قدرت در چنین نظم و نسق فکری مساوی با سلطه و انحصار سرکوب تلقی می شود . فرضیه ای سرکوب در سنتی ریشه دارد که قدرت را صرفا محدودیت، نفی و اجبار می داند.(4) ازین رواست که قدرت در افغانستان در بد ترین چهرۀ آن، خیانت، فساد، خشونت، سر کوب وستم اجتماعی، عینیت ونمود یافته است. این در حالی است که قدرت دو چهره دارد. هم می توان از  رهگذر آن به انسان ها خد مت کرد و هم خیانت. اما به نظر می رسد که چهرۀ فساد انگیز قدرت زمانی تغییر خواهد کرد که رویکرد وتصور از قدرت وحقیقت تغئیر کند؛ زیرا سلطه جوهر قدرت نیست که تغئیر نکند«5» لیکن قدرت در افغانستان بگونه ای ساخت یافته است که باید در انحصار عدۀ خاصی باشد وبلحاظ معرفتی توزیع وسرشکن کردن آن برای عدۀ اندیشه نا پذیر می نماید. زیرا برای آنان قابل قبول نیست ومنافی حقیقت میدانند که سلطه مطلقه ای شان  مورد تعرض وخدشه واقع شود.

به نظر ميرسد كه با توجه به پيش فرض ها و الزامات نظري كه بر دموكراسي مترتب است و با توجه به سلطه انديشه مطلق انگارانه در افغانستان دموكراسي در آن سامان با چالش هاي اساسي مواجه است. زيرا مطلق عناني پي آمد طبيعي مطلق انديشي و انديشه مبناي عمل است.

منابع:

1-  بیات، عبدالرسول، فرهنگ واژه ها، نشر اندیشه و فرهنگ،ص143

2- رسو، ژان ژاک، م کلانتریان،مرتضی، قرارداد اجتماعی، نشر آگه، 1380،ص237

3- افلاطون، م، روحانی، فؤاد نشر علمی فرهنگی،1375،ص53

4- هیوبرت دریفوس، پل رابینو، فوکو، م بشیریه حسین، فراسوی ساختار و هرموتیک شرنی،1379 5- همان ص313

 

 

                           مناسبات دین، توسعه وفرهنگ در افغانستان

             

افغانستان، توسعه فرهنگی و چالشها  

مشروطه خواهی، نوگرایی، تجدد طلبی، وتوسعه و... واژگانی است که هر از گاهی خود را در تاریخ افغانستان بر سر زبان ها نمایان کرده است. این واژگان ترجمان اهداف بلند و رؤیایی تحقق نیافته ای صد سال اخیر افغانستان است. بعد از حذف نیروهایی طالبان از صحنه ای سیاسی ونظامی افغانستان، خواست همیشگی مردم«توسعه وپیشرفت» بار دیگر بر سر زبان ها افتاد. وبدین سان چرخش اساسی در گفتمان فرهنگی وسیاسی کشور پدید آمد. در چشم انداز جدید، مردم بدنبال روزنه های جدید وساختارهای نوین ومتفاوت فرهنگی، سیاسی واجتماعی است تا به آ رزوهای دیرینه ای صلح و ثبات، وپیشرفت و توسعه ای افغانستان سامان بخشد. بی تردید درین فرایند تغییرات، قالب های فکری و ساختار های فرهنگی و اجتماعی کهنه و نا کار آمد به تدریج فرو  ریخته و دگرگونی های جدی در رویکرد های فرهنگی و سیاسی کشور پدید خواهد آمد

ادامه نوشته