افغانستان، توسعه و ناسازگاری همه جانبه
افغانستان، توسعه و ناسازگاری همه جانبه
عده طرفدار بی چون و چرای بحث توسعه و ... شده اند و خاسته اند آنرا آنطوریکه در غرب مطرح است اجرا کنند؛ در مقابل، کسانی دیگر مخالف صد در صد شده اند و آنرا محصول غرب و لذا ملعون و مطرود دانسته اند. افغانستان نیز از این افراط و تفریط ها مصون نمانده است، اما به نظر می رسد که امروزه این گرایش افراطی منسوخ شده است. وجود الگو های توسعه ملی، که بر اساس سنت ها و باور های ملکی و مدنی سامان یافته است نشانگر این واقعیت است که تحولات اجتماعی، تابع منطق گفتمانی متناسب با شرایط اجتماعی و فرهنگی خاص کشور ها است. از این رو حتی اگر هم بخواهیم، آنچه را که در غرب تحقق یافته است، به اجرا در بیاوریم باز هم نخواهد شد« چنانچه تا هنوز نشده است» هر چند ظاهرا به نظر می رسد که نمود های توسعه در کشورهای مختلف بطور چشمگیر یکسان است؛ اما بر بنیاد های متفاوت فرهنگی و اجتماعی استوار ودر صدد حل مشکلات خاص همان کشور است با این حال و با توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگی افغانستان به نظر می رسد که توسعه، پیشرفت و نو گرای امروزه در افغانستان بعنوان یک خواست اساسی برای مردم مطرح است. هر چند در گذشته نیز نو گرایی و پیشرفت مطرح بوده اما بعنوان یک خواست در دل تودها جا نداشت و هرگز تبدل به یک خود آگاهی و چنبش اجتماعی نشد. حتی می توان گفت که یکی از علت های مهم شکست اصلاحات امانی این بود که نتوانست بستر اجتماعی مناسب را مهیا سازد و لذا از طرف مردم پس زده شد و نتوانست اقبال عمومی را جلب نماید. بدلیل اینکه تحولات و دگرگونی های اجتماعی وابسته به متغیر ها است و فقدان هر کدام می تواند پروسه تحولات اجتماعی را با چالش و تاخیرمواجه سازد. به تعبیر دگر سه عامل اجتماعی «1) مردم.2) علما و روشنفکران.3) حاکمیت» با نقش های متفاوت، از تاثیر گذار ترین متغیر ها در تحولات اجتماعی اند. علما و روشنفکران بعنوان نظریه پرداز و طراح. مردم بعنوان بستر اجتماعی و زمینه های تحول . و حاکمیت لا اقل از باب مانع مفقوده، میتوانند از عامل تاثیر گذار در توسعه، پیشرفت و تحول اجتماعی باشد. ناسازگای و تنافی و انشفاق درین سه ضلع می تواند چالش جدی فراروی توسعه و تحول اجتماعی باشد. این ناسازگاری و اتشقاق بصورت زیر قابل تبیین است:
ناسازگاری گفتمانی: مواجه ای علما و روشنفکران با پدیده مشروطه خواهی و تجدد گرایی و تحول اجتماعی و سیاسی در افغانستان از منطق و انسجام برخوردار نبوده و در چنبره تنگ و انعطاف ناپذیر باورها و نگرش های متصلبانه و تک ساحتی گرفتار مانده است، طرح بحث از آن و همواره با افراط و تفریط مواجه بوده است و قبل از آنکه ماهیت آن مورد ارزیابی و تحلیل قرار گیرد بحث حول محور نفی و اثبات مطلق چرخیده است در حالیکه تحولات اجتماعی و... در راستای توسعه یافتگی و به سامان شدن تابع یک منطق جهان شمول نیست بلکه تابع شرایط بومی، فرهنگی و اجتماعی کشورها است. در افغانستان یابطور کلی با ین مباحث وبرنامه ها مخالفت شده است. ویا اینکه خواسته اند اصول اساسی حزب مقصد را پیاده کنند.از طرف دگر باید توجه داشت که ایده های روشنگرانه علما و روشنفکران آنگاه می تواند موثر واقع شود ک از متن الزامات و ضرورت های اجتماعی بر خیزد و تبدیل به خواست عمومی و خود آگاهی اجتماعی شود بگونه ای که از آن یک خیزش عمومی و جنبش اجتماعی بوجود آید که درین صورت حتی حاکمان مستبد هم نمیتواند در مقابل این خیزش مقاومت کند. این در حالی است که در گذشته هیچگاه علما و روشنفکران افغانستان به چنین توفیقی دست نیافته اند. بنابراین از یک سو فقدان طرح نظری گفتمان مشروطه خواهی و تحول، از سوی دیگر عدم توفیق در آگاهی بخشی عمومی باعث شده است که این گفتمان سامانی نیابد.
ناسازگاری اجتماعی: فرایند تحولی در جامعه تابع تحولات شناخت اجتماعی است. تازمانیکه اندیشه ها، ارزشها و باورهای جاری در بستر حیات اجتماعی یکنواخت باقی بماند. تحول و دگرگونی در حیات اجتماعی نیز امکان نخواهد یافت. زیرا تحول و دگرگونی از مفاهیم اساسی توسعه است و تا زمانیکه تحول فکری و نگرشی در جامعه بوجود نیاید و اندیشه ها و رویکردها توسعه نیابد، تحول در سایر مناسبات حیات اجتماعی امر نا میسر باقی خواهد ماند. در گذشته ی افغانستان ایده ها و ایدآل های روشنفکران و علما تحول گرا، فراتر از ذهن آنان، صفحات کتاب ها و روزنامه ها، نفوذی پیدا نکرده است، زیرا ذهنیت های مردم برای پذیرش شرایط جدید مساعد نبود. وآنان نیز نتوانستند مردم را مجاب سازند. در چنین شرایطی که ذهنیت ها آماده نیست طبعا ناسازگاری ها و چالش های بزرگ فراروی ایده های روشنفکرانه ترقی خواه قرار خواهد گرفت. بنابراین یکی از عوامل عدم توفیق در ایجاد تغییرات بسوی نوگرای و مشروطه خواهی ناسازگاری اجتماعی بوده است.
ناسازگاری سیاسی: جریان های مشروطه خواهی و نوگرای در افغانستان بمجرد شروع و قبل از خود یابی و نضبح گیری همواره با گسست و انفصال تاریخی مواجه بوده است. این گسست گاهی از بیرون تحمیل شده است مانند تجاوزات خارجی، و گاهی توسط حاکمیت، که مشروطه خواهان و مصلحان را به بند و تبعید و حتی در پاره ای اوقات اعدام محکوم میکردند. از این رو چنین به نظر می رسد که حکام سیاسی در افغانستان جز به حاکمیت خود به چیزی فکر نمی کردند. وهر چیزی درین راه مانع آنان می شد از مقابل بر میداشتند. از طرفی اگر آنان بر نامه ای اصلاحی هم داشتند بر نامه ای شان از متن الزامات و نیازهای اساسی مردم افغانستان بر نخواسته بود. و لذا بعد از اندک زمانی به شکست انجامیده است.
نتیجه: بررسی چگونگی مواجه ای گذشتگان نشان داد که آنان در مقابل پدیده های جدید و نو راه افراط و تفریط پیموده اند. و روش شان از هیچ منطق و انسجام برخوردار نبوده است و همواره در چنبره تنگ و انعطاف ناپذیر باورها گرفتار مانده و همواره اسیر مطلق انگاری سلبی و ایجابی شده و پیش از بررسی و تحلیل شرایط و مسایل اظهار نظر و برخورد نموده اند. با این تلقی و نگاه، تکلیف از قبل مشخص است و هیچ امیدی به تحول و دگرگونی اجتماعی نیست زیرا افکار از قبل قالب بندی شده است. یکی از عوامل مهم ناسازگاری فرهنگی، اجتماعی و سیاسی« که قبلا بررسی شد» مطلق انگاری است. برای رهایی از این ناسازگاری ها و ایجاد تغییرات و تحولات اجتماعی، چاره ی نیست جز اینکه تغییر در نگاه ها و تردید در روش ها و ذهنیت های سابق داشته باشیم که درین صورت افق ها و چشم اندازهای جدید فراوان فراروی ما گشوده خواهد شد.